باقی نمی ماند| ویکی پدیا فارسی

باقی نمی ماند

درین دنیا عزیزم زور و زر باقی نمی ماند

نشانی از من و این بوم و بر باقی نمی ماند

نمی نالم من از جور و جفایت بر خودم هرگز

چرا که از تو هم یک جو اثر باقی نمی ماند

نمی خواهم عزیز دل تو با من مهربان باشی

برای اینکه نامت در نظر باقی نمی ماند

مرا دادی زکف با اینکه هم پیمان هم بودیم

به مولایم برایت بال و پر باقی نمی ماند

تمام خاک دنیا را به چنگ آری درین ایام

برایت جز لباسی مختصر باقی نمی ماند

نباید فکر خود باشی تو ای پیغمبر دوران

برای اینکه جز علم هنر باقی نمی ماند

هنرمندی به معنای حقیقی را نمی دانی

بدان یک کار بی اندیشه در دفتر نمی ماند

بیا فکر پدر باشیم درین ایام نا فرجام

که بی مادر درین دنیا پدر باقی نمی ماند